|
The last Secret آن راز دفن شده بود ... آن راز مورد طمع واقع شده بود ... آن راز ممنوع شده بود ... عده اي مانع از فاش شدن اين راز مي شدند،بخاطر منافعي كه داشتند ... گوشه چشمي از يك راز عظيم به من نمايانده شده بود ... و من اين ر از را براي شما فاش مي كنم ..! صحنه داخلي يك اتاق: آرام نشسته ام روي صندلي كنار ميز تحرير...قلمي در دست دارم،دسته اي كاغذ سفيد روي ميز ولو شده، چانه ام آويزان روي دست چپم و به نقطه اي روي ديوار اتاق زل زده ام...و فكر مي كنم ...! صحنه خارجي : نماي داخلي بالكن قصري هنگام غروب خورشيد، تصويري از موجودي كه فقط دودستش نمايان است ، كاغذي را لوله مي كند و در بند پاي كبوتري نامه بر جاي مي دهد، كبوتر را نوازش مي كند . آرام پروازش مي دهد...كبوترآرام آرام دور مي شود. صحنه داخلي : من همچنان غرق در افكار خودم ...صداي شليك مي آيد،صدايي مهيب، ...و ناگهاي صداي ديگر ،صداي برخورد چيزي به شيشه پنجره اتاقم، به طرف پنجره مي روم،شيشه پنجره پوشيده از خون است،و كبوتريكه كنار پنجره افتاده است. كبوتر را مي گيرم...مرده است،...خداي من...يك كبوتر نامه بر است،درميان پاهايش نامه اي بسته است،كاغذي كوچك ...بازش مي كنم... نامه اي بسيار محرمانه از يكي از نزديكان خدا بود به كسي در زمين ! oh…! my god!! I found it ! من راز را پيدا كردم...
|
About![]()
Home
|